نيمکت من
 

توی دلم یه سوراخ گنده درست شده! دلم برات همیشه تنگه.... مامانی! فرشته ی من!...


 

دامون! تو به من اعتقاد نداری! به خیلی چیزها و خیلی آدما اعتقاد داری (آمار همه شون رو دارم!)، اما به من نه! و نادیده می گیری چه کارهای بزرگی واسه ات کردم. چه زمان ها و جاهایی خودمو بهت ثابت کردم.

الآن توی آلمان داری عشق و حال می کنی. شاید فکر کردی اونی که توی جمجمته و تو رو تا اون جا برده فرغون همسایه بوده! من بودم! کاری رو من برات می کنم که خیلی مغز ها واسه صاحباشون نمی کنن. من ادعا نمی کنم بهترینم (گرچه مطمئن هم نیستیم که نیستم!). اما قدر من اینی نیست که از تو می بینم. من آمار همه ی مکالمات تو با خودت رو دارم. و آمار همه ی مکالمات تو با دوستای نزدیکت در باره ی من رو. نشنیدم جز نق زدن و ایراد گرفتن. فقط گاهی می گی تجسمت قویه. که اینم اونقدر تابلوه که راهی جز اقرارش نداری! وگرنه همینم انکار می کردی.

مدام می گی حافظه ی کوتاه مدتت ریده! دامون جان! ما مغز ها خیلی پیچیده ایم! خیلی! ما حتی خودمون سر از کار خودمون در نمی آریم! هزاران دانشمند روز و شب دارن خودشونو پاره می کنن تا بفهمن فلان تیکه توی فلان موقعیت چه عکس العملی نشون می ده. مثل اینه که بخوای یه دریا رو قطره قطره از یه جا به جایی دیگه ببری. توی این همه پیچیدگی چطور منو این قدر ساده می سنجی و منو این قدر ساده متهم می کنی؟ هزاران فاکتور وجود داره که کیفیت کار ما رو در موقعیت های مختلف می تونه تغییر بده. خیلی از این فاکتورها دست من و تو نیست. تو از بیرون تحت فشار قرار می گیری، همه چیز تو تاثیر می گیره، خب منم یکی!

وقتی شماره ی کلاست رو نگاه می کنی و می بینی یادت رفته، شاید به این خاطر نیست که من ریدم! شاید به این خاطره که تو احتیاج شدید به پیدا کردن کار داری و منو موظف به پیدا کردن راه حل کردی. سر منو هزار جا گرم کردی و این احتمال خطا رو می بره بالا. این همون دلیلیه که اغلب استادها رو آدمایی حواس پرت جلوه می ده. منو آکبند نگه دار و ببین چطوری شماره ها رو حفظ می کنم برات! اما ببینم می تونی؟! تو هزار و یک نگرانی و فکر و خیال داری! ترکیدم از پردازش موازی اطلاعاتی که خیلی هاشون هم چرند و مزخرف و لج در آر هستن! چرا نمی ری یه شیشه آب جو بگیری دستت، روی کاناپه بشینی و ساعت ها رو هویجوری بگذرونی تا من هم استراحت کنم؟! خیلی ساده است: چون نمی تونی! در سطحی نیستی که ذهنت رو آزاد بذاری و فقط عشق و حال! (بگذریم از این که تو اصلا کاناپه نداری!) زندگی تو، مطالعه ی تو، روابط تو، مشکلات تو، همه چیز تو پر از پیچیدگیه و بار همه ی این پیچیدگی ها روی دوش منه! من تنها واحدی هستم که باید درگیر این پیچیدگی ها بشم. و تو اون وقت می شینی، پات رو می اندازی روی پات و می گی حافظه ی کوتاه مدتت ریده!

یادته داشتی مدار یک رو می افتادی؟! یه ترم کامل خودت رو زدی به بی خیالی و یهو دیدی امتحان داری. حقیقت اینه که عین سگ ترسیده بودی! حالا توی اون گیری-ویری صبح ساعت شش توی اتوبوس از خواب پا شدی و خواستی بری خونه، کتاب مدار رو توی اتوبوس جا گذاشتی. یادته چه علم شنگه ای به پا کردی؟! رفتی نمی دونم کجا و گفتی حواست مختله! هزار و یک بهتون بهم زدی! بهت گفتن برو داداش! مال امتحانه! هیچیت نیست!... و بعد از امتحان ها دیدی همه چی عادی شد!

البته تقصیر تو هم نیستا! بالاخره من خود توام! همه ی این بی اعتمادی ها و بهتونا از خود من نشات می گیره! باز خوبه که حرفمو می شنوی. همین جای شکر داره...

برو و استیل زندگیت رو درست کن. به من فرصت بده و بهم اعتقاد داشته باش. ببین که با چه تاکتیک پیچیده ای تو رو کشیدم پای میز مذاکره! صحبت امروز ما صادقانه ترین گفت و گو اه. چرا؟! چون من و تو با همیم. در اصل یکی هستیم! می فهمیم همو. اگه می شینی و تایپ می کنی، این دقیقا و دقیقا واژه هاییه که من به تو دارم می گم! در واقع، قسمت هایی از من دارن روی قسمت هایی دیگه از من کار می کنن تا تعامل و اعتماد بهتری رو برقرار کنن. این موفقیت خوبیه و من اینو از خودم می بینم! وقتی تو توی اون جمجمه ات به جای فرغون همسایه مغزی رو داری که به بهتر کردن عملکرد خودش حساسه و بهش فکر می کنه.... خیلی از ما مغزها این کارو به شکلی موثر انجام می دیم. فقط فرصت می خوایم. و این «فرصت» رو اعتماد به نفس فراهم می کنه. اعتماد به نفس می ره بالا و تو می بینی اشکال ها برطرف می شن.

خب دیگه برو سر زندگیت! برو بذار منم کارمو بکنم! (چشمک!)



یادداشت های من در اولین ساعات خارج از ایران:

در مراحل آخر امنیتی فرودگاه امام که به سوار شدن به هواپیما ختم می شه، حضور 3پاه بسیار محسوسه. حتی توی آخرین لحظات بودنم در ایران هم باید یه خیری از این برادرها بهم می رسید: اونا چاقوی دوست داشتنی منو ازم گرفتن و مسئول گیت پرواز هم حاضر نشد اونو تحویل بگیره (روال قانونی اینه که اشیاء خطرناک رو قبل از پرواز می گیرن و بعدش در مقصد بهت می دن). و من چاقوم رو از دست دادم! این چاقو رو هم اضافه می کنم به بدهی ج؟مه+وری عس(لامی به من! بدهی یی که یه روز باید اَخ کنه!

الآن توی فرودگاه آنکارا هستم. بر خلاف فرودگاه امام بسیار خلوته. اگه ذهنم با نگرانی های آلمان مشوش نبود، این جا برای گذروندن چند ساعت آروم و لذت بخش عالیه! یکی از مغازه های duty free کنار انواع و اقسام اجناس، کلکسیون قشنگی از نوشیدنی های الکلی گذاشته. اولین بارم بود توی عمرم که می دیدم مشروب به فروش گذاشته شده! و چقدر قشنگن این شیشه های مشروب. راکی ترکیه رو زده بود 16 یورو ( که به نظر منصفانه است) [توجه کن که اون زمون هنوز قیمت های آلمان رو ندیده بودم!]

اولین کار جدی یی که این جا بیرون از ایران انجام دادم رفتن به دستشویی بود. عجب مصیبتی رو تجربه کردم! به نظر روزهای سختی در پیش دارم!...

با چه مصیبتی خودم رو قانع کردم که با همین دستشویی فرنگی باید کار انجام بشه! با چه مصیبتی انجام شد! تازه سخت ترین قسمت کار وقتیه که باید خودت رو تمیز کنی. به هر مصیبتی بود با اون شیر کذایی تعبیه شده توی کاسه شستم! دیگه مجبور شدم تا آرنج هام رو هم با صابون بشورم. حالم از زندگی به هم خورد!

بله! روزهای سختی دارم! و این حقیقت از همین توالت رفتنم داره خودشو نشون می ده!

 

ساعت 9 صبح:

از تنهایی سفر کردن متنفرم! همیشه متنفر بودم! همیشه هم تنها سفر کردم!


ساعت 7:10 عصر:

توی قطارم. جریان قطار مفصله و بعدا می نویسم. داشتم به مناظر بین شهرهای کاسن و هانوفر نگاه می کردم.... دختر و پسر ردیف جلویی دارن از هم لب می گیرن. فکر کنم جدی جدی توی آلمانم!


ساعت 11 شب:

به شدت خسته ام و جون نوشتن ندارم. مدارک مریم رو بهش دادم و الآن مهمون خونه هستم. یه پولهایی خرج کردم. تا اون جا که یادمه می نویسم...

[روز سختی بود. تا فرانکفورت همه چیز خوب بود. پروازها عالی بودن و خلبان پرواز آنکارا به فرانکفورت چنان هواپیما رو نشوند که خیلی ها اصلا متوجه تماس هواپیما با زمین نشدن! البته این شاید هم از نظر من خیلی ماهرانه می اومده که همیشه خشونت پرواز با C-130 رو تجربه کردم.

اما خوب نشستن هواپیما همان و شروع دردسر همان. من با بیش از چهل کیلو بار توی ساک هایی که اصلا حملشون راحت نیست و .... واو!

برای برمن بلیت قطار گرفتم. باید به سرعت خودمو به ایستگاه قطار می رسوندم چون تنها چند دقیقه به حرکت مونده بود که خانومه بلیت منو صادر کرد. توی فرودگاه عظیم فرانکفورت فقط 4،5 دقیقه وقت داشتم که برسم به قطار وگرنه حدود 70 یورو می پرید!

مُردم اما خودم رو درست زمانی که درها داشت بسته می شد رسوندم. الآن که فکر می کنم می بینم مسئول فروش بلیت عجب احمقی بوده! مسافر که نمی دونه چی به چیه. اون باید حواسش به این چیزا باشه.

اولین برخورد من با آلمانی ها اون جا اتفاق افتاد. زمانی که یه دختر و پسر مهربون و خوشگل آلمانی به من توی پیدا کردن راهم به ایستگاه و سوار شدنم به قطار کمک کردن. دانشجو بودن و تعطیلات بین دو ترم رو رفته بودن برای گردش به اسپانیا!!!!

قطار اول یه کوچولو تاخیر کرد و من از قطار دوم جا موندم. مسئول فروش بلیت هم برای جبران شرمندگی همون دو سه دقیقه، به جاش بهم بلیت قطار درجه یک داد! در حالت عادی قرار بود 11 شب برسم، اونا شرمنده شدن و کاری کردن 9 برسم!!!

یه بار دیگه هم از قطار جا موندم. اما قطار اونا زیاد مقصر نبود. بار من به شکلی کشنده زیاد بود و نمی تونستم حرکت کنم. برای همین جا موندم. اما باز دمشون گرم بهم بلیت جایگزین دادن.

به هر مصیبتی بود رسیدم برمن. اون جا یه هوشمندی خوب به خرج دادم: به این فکر کردم که با این بار نمی شه تکون خورد! و این که احتمالا باید از فرداش بنگاه ها رو برای پیدا کردن خونه بگردم. پس به جایی فکر کردم که بشه وسایلم رو امانت گذاشت. خوشبختانه توی ایستگاه برمن این محل بود. انواع جعبه های کوچیک و بزرگ توی یه محل مخصوص. به نسبت بزرگی صندوق، توش پول می اندازی و اون صندوق تا مدت معینی مال تو می شه. 5 یورو انداختم و هرچی داشتم چپوندم تو صندوق! یه کوله ام موند.

با کلی دردسر تونستم مریم اینا رو بگیرم. اعتراف می کنم اگه ازش معذب نمی شدم هرگز حاضر نبودم با اون حال به قرار و دادن مدارکش فکر کنم. نه که نخوام. جونش رو نداشتم! زانوهام راست نمی شدن و فقط می خواستم بیفتم! این شدت از فشار رو تا حالا تجربه نکرده بودم.

یه راننده تاکسی ایرانی 8 یورو ازم گرفت و جنازه ی منو به مهمان خانه ای در چند صد متری (!) اون جا رسوند!

اتاق من اتاقی زیر شیروانی در طبقه ی [احتمالا] چهارم یه ساختمان کوچیک بود. اتاق خیلی تمیز بود. ملافه ها انگار که نو باشن. همه چیز بوی عطر و تمیزی می داد. اما من به شدت خسته، و به شکلی که اینم قبلا تجربه نکرده بودم تنها بودم! چند جمله ای توی جزوه ای که همراهم بود نوشتم و توی تاریکی اتاقی زیر شیروونی که هزاران کیلومتر از وطنم و خانواده ام و دوستانم دور بود، خوابم برد... ]


توضیح: قسمت های آبی بعدا نوشته شدن.



 

یادم می آد سال ها پیش، زمانی که من و سحر و چند نفر دیگه توی پارک قشنگ دانشگاه بودیم، سحر یه سوال مطرح کرد. اون گفت اصلا چه فایده داره که ما مقید به آداب باشیم؟ از اون زمون همه اش به این سوال فکر کردم. حس می کردم حتما فوایدی داره. اما نمی دونستم. ولی امروز برای این سوال جواب قانع کننده ای واسه خودم دارم...

فایده ی رعایت ادب و حفظ حرمتها چیه؟! مثلا وقتی توی یه رابطه ی احساسیِ جدی هستیم، چه اشکالی داره اگه هرچی دلمون خواست به هم بگیم و هیچ کنترلی روی رفتار و حرف زدنمون اعمال نکنیم؟ مگه این نمودی از صمیمیت نیست؟ بعضیا می گن هست! بعضیا می گن این طوری هیچی توی دلت نمی مونه و در نتیجه دوستیت صادقانه تر می شه.

من این طوری فکر نمی کنم. جواب من واسه سوال بالا اینه: "رعایت ادب و حفظ حرمت طرف مقابل، رفتار ما رو بخصوص در زمانهای سخت، کانالیزه می کنه". کارکرد این زمانی نمود پیدا می کنه که مشکلی در رابطه به وجود می آد و تنش وارد رابطه می شه. توی یه رابطه ی خالی از خط قرمزهای مربوط به احترام، دو طرف به همدیگه حمله می کنن و ابزار این حمله، شکستن حرمت طرف مقابل و توهین به اونه. به نظر می رسه وقتی عقده هاشون خالی شد، همه چی تمومه. ولی نه! یه چیز می مونه: زخم های حاصل از توهین ها. این زخم ها به مرور رابطه رو نابود می کنن. تو واسه برنده شدن، به شخصیت یکی حمله کردی. حتی اگه مشکل برطرف شه، این حقیقت که تو اگه لازم بدونی می تونی شخصیت اونو خرد کنی، در دل اون خواهد موند.

اما کارکرد خویشتنداری و ادب چیه؟ بیا فرض کنیم تو درون رابطه ای هستی که توش هیشکی به اون یکی نازک تر از گل نمی گه. یه مشکل جدی پیدا می شه. نمی تونی هر چی از دهنت در اومد بگی. پس دو تا راه داری:

راه اول: ناراحتیت رو بریزی توی خودت. در این طورت داغون می شی! باید از خودت بدت بیاد که چنین کاری با خودت بکنی!

راه دوم: مجبوری واسه حل مشکل گفت و گو کنی. در این صورت تو سراغ بهترین و کم هزینه ترین راه رفتی. بعد از حل مشکل چیزی توی دل کسی نخواهد موند. چون برد رو از طریق حمله به شخصیت طرف مقابل به دست نیاوردیم.

این حالت چند تا امتیاز بزرگ دیگه داره: این که دو طرف به خاطر راه حل مسالمت آمیز و قشنگشون، احساس پیروزی و اعتماد به نفس خواهند کرد. دوستی شون قوی تر از سابق می شه. امتیاز دیگه اش اینه که باعث افزایش اعتماد طرف مقابل می شه. دوست تو حالا می دونه که تو اگه ازش ناراحت بشی،‌ باهاش در میون می ذاری و بهش فرصت توضیح دادن می دی. این باعث می شه همیشه خیالش از بابت تو راحت باشه.

توی یادداشت بالا ما دو تا وضعیت مختلف رو مقایسه کردیم. رابطه ای که توش احترامی وجود نداره و رابطه ای که توش دو طرف تحت هر شرایطی به هم احترام می ذارن. می بینیم که اگه مشکلی توی نوع اول به وجود بیاد، حتی اگه اون مشکل حل بشه، دوستی آسیب دیده. توی حالت دوم نه تنها دوستی آسیب نمی بینه، بلکه این حقیقت که چطور به شکلی متمدنانه دو طرف مشکلشون رو حل کردن، دوستی اونا رو قوی تر خواهد کرد. این پیروزی به دو طرف می گه که چقدر قوی هستن و می تونن از پس مشکلاتی که ممکنه براشون پیش بیاد بر بیان.

تعبیر دیگه ای که در مقایسه ی این دو نوع رابطه می تونیم داشته باشیم اینه که در زمان بروز مشکل، در رابطه ی نوع اول دو طرف رو به روی همند. ولی در رابطه ی نوع دوم دو طرف در کنار هم و رو به روی مشکلند.



 

 

خدایا پناه می برم به تو! نه از شر شیطان رانده شده، که از شر تلویزیون! که خیلی از اون شیطان رانده شده ی بدبخت و از مد افتاده، پدر سوخته تره!

اون سالی که با پری هم خونه بودیم تلویزیون نداشتیم و حالا می فهمم چقد راحت بودیم. صدا و سیمای ایران که سراسر چرت و پرته و هیچی نیست جز شست و شوی ناشیانه ولی بی رحمانه ی مغزها! می ری سراغ ماهواره. این جا حق انتخاب داری ولی فریب ها این جا ظریف تره. بیشتر شبیه طلسمه.

وای که اگه تنها بودم یا اون وقتی که با پری بودم اگه ماهواره داشتیم چقدر خوب می شد! می تونستیم باهاش فیلم های تاپ ببینیم یا برنامه هایی مثل Ellen یا SYTYCD . برنامه هایی که شاد و کم ضررن. انگلیسی مون هم پیشرفت می کرد. (گرچه پری نیازی به این پیشرفت نداره!)

اما اون فریب ها دست می ذارن روی نقطه ضعف های مردم و اونا رو طلسم می کنن....

 

 

 

 

آه! پدر منو در آورد این تلویزیون!

چهار جفت نر و ماده توی سریالی به اسم «ویکتوریا» افتادن به جون هم و نوبتی مخ همدیگه رو می زنن! مرده سه روز از دعوا با زنش نگذشته، با دوست زنش لاو می ترکونن! عروس و دوماد یه خونه، فقط دو روز بی توجهی می خوان تا زن و شوهراشون رو دور بزنن و با هم بپرن! پسر اون جونور (جرونیمو!) هنوز دوازده سالش شده یا  نشده که با دوست دختر اسپانیاییش پشت تلفن دل و قلوه معامله می کنن و به باباش می گه که خوب می دونه عشق چیه!!! فکر کنم اگه یه رابطه ی عشقولانه هم بین ویکتوریا و پسر خودش برقرار شه، این جایگشت دیگه تکمیل می شه!

بابا چه خبره این جا؟! از این سریال پناه می برم به اتاقم، ولی صداش همیشه توی گوشمه. از سیر تا پیازش رو می فهمم!

وای! فقط خدا می دونه چه ذهن های خبیثی پشت انبوه برنامه های هدفمند تلویزیونی هستن و ناجوانمردانه دارن تلاش می کنن تا به رفتارهای مردم جهت بدن. مردم سالیان بعد، نقاشی های امروز این ذهنهای خبیثن.

یاد یکی از آهنگای فوق العاده ی «سندی» می افتم که توش یکی از قشنگ ترین نصیحتای دنیا رو می کنه، وقتی می گه:

تلویزیونت رو بنداز ...

از پشت بوم خونه تو کوچه!


(اه! پیداشم نمی کنم دانلودش کنم! پدر سوخته ها همه جا رو ف-یلتر کردن!)



اگه کامپیوترت ویروسی شده...

 

تورو نمی دونم. اما من خودم هیچ تمایلی به این ندارم که وقتی کامپیوترم خراب شد، اونو بسپارم دست شرکتهای کامپیوتری. اونطور که من دیدم، اکثر اونا (نمی گم همه شون) بی سوادن و فقط چند تا کار روتین مثل عوض کردن Windows یا F.disk کردن رو بلدن. خیلی وقتا اونا حتی معنی پیغامهایی رو که کامپیوتر می ده نمی دونن و شانسی می رن جلو.

کارهاشون اکثرا روی آموخته هاشون از افراد دیگه است و خیلی وقتا خودشونم نمی دونن دارن چی کار می کنن. علاوه بر این که بعضی از اونا چندان بدشون هم نمی آد ناخنکی هم به اطلاعات شخصی افراد بزنن. گاهی این تمایل کثیف به حدی شدید می شه که اونا یه نرم افزار recovery روی کامپیوتر مشتری نصب می کنن تا فایل های delete شده رو هم بازیابی کنن!

راه حل این دسته ی بی سواد از به اصطلاح مهندسها واسه کامپیوترهای مشکل دار تقریبا مشخصه: Windows عوض می کنن! اگه درست شد که هیچ، درست نشد، F.disk ! براشون مهم نیست که ممکنه با این کار اطلاعات مهم و حتی حیاتی یی رو از بین ببرن. این دقیقا عین بلایی بود که سر یکی از دوستای من آوردن و به خاطر یه [احتمالا] ویروس ساده، کل hard disk رو format کردن. طی این تدبیر هوشمندانه(!)، پروژه ی کارشناسی دوستم کلا پرید! اونا هم در توجیه کارشون، یه کم واژه های تخصصی کامپیوتری بلغور کرده بودن و خلاصه این که نمی شد کاریش کرد! این پاسخ مشترک اکثر اوناست!

حقایق بالا واسه ما روشن می کنه که داشتن سطح متوسطی از توانایی برای رفع ایراد کامپیوترهامون، برای ما یه نیاز راهبردیه. چیزیه که باید اونو یاد بگیریم. ایراد اگه سخت افزاری باشه که دیگه دست ما نیست و قطعه یا قطعاتی باید عوض بشه. اما اگه نرم افزاری باشه، که اکثر ایرادهای کامپیوترهای ما توی این دسته اند، معمولا یا Windows قاطی کرده، یا پای یه ویروس یا مشابه اون در میونه.

من هم زیاد به کامپیوتر وارد نیستم. اما تا حالا که تونستم از پس ایرادهای کامپیوترم بر بیام. روش خودم رو برای حل مشکلاتم اینجا می ذارم. شاید روزی به درد تو هم بخوره:

اگه کامپیوتر من ایراد نرم افزاری پیدا کنه، اولین حدس من وجود ویروس یا مشابه اونه. خلاصه برنامه ای که نوشته شده واسه خرابکاری. باید ویروس پیدا بشه و از بین بره. اگه مطمئن شدم که کامپیوترم تمیزه، Windows عوض می کنم. تا حالا همه ی مشکلات من اینطوری حل شدن.

برای چک کردن کامپیوترم، باید از آنتی ویروسی استفاده کنم که به روز باشه. این "به روز بودن" خیلی خیلی مهمه. در ضمن بعضی آنتی ویروس ها بی خاصیت اند! مشکل چند روز پیش کامپیوتر من در حالی به وجود اومد که من Avast به روز شده روی کامپیوترم داشتم. منتها Avast با این که به روز بود، ویروس رو نشناخته بود.

شاید لازم باشه دو یا سه آنتی ویروس رو نصب و به روز کنیم و با اونها کامپیوتر رو بگردیم. همین Avast دفعه ی قبلی که کامپیوترم ویروسی شده بود، به دادم رسید. اما این بار دیدم که به درد نخورد.

انتخاب دیگه ی من Norton یا Symantec antivirus بوده. هیچ وقت کار به آنتی ویروس سوم نکشیده. هم Norton هم Symantec antivirus مال یه شرکت هستن و حتی فایل های update شون هم مشترکه. اما این دو تا یه ضعف بزرگ نسبت به Avast دارن: تو وقتی Avast رو به روز می کنی، فایل های به روز ساز توی فولدری به اسم setup توی پوشه ای که خود Avast نصب شده، ذخیره می شن. بنابراین تو می تونی این فولدر رو یه جا دیگه کپی کنی و برای خودت نگه داری. در این صورت با عوض کردن Windows یا uninstall کردن Avast لازم نیست همه ی اونا دوباره دانلود بشن. کافیه وقتی دفعه ی بعد Avast رو نصب کردی، فایل ها رو به جای سابقشون برگردونی.

اما Norton و Symantec antivirus اونجوری نیستن. اونا به روز می شن. اما چیزی باقی نمی ذارن تا تو بتونی اونو ذخیره کنی و بعدا استفاده کنی. اگه به هر دلیلی Norton رو uninstall کنی، دفعه ی بعد که اونو دوباره نصب کردی، باید از صفر آپدیت هاش رو دانلود کنی. معمولا چهل، پنجاه مگابایت!

علاوه بر این که اکثر نسخه های قفل شکسته ی Norton و Symantec antivirus توی بازار بیشتر از 20 روز کار نمی کنن. (همون مدت trial )

چاره چیه؟!

من یکی، دو بار مجبور شدم Norton رو نصب کنم، بعد ببرم یه کافی نتی، جایی و چهل، پنجاه مگابایت با کلی مصیبت دانلود کنم تا به روز بشه و باهاش کامپیوترم رو بگردم. گرچه ویروسها پیدا شدن، اما 20 روز بعد نرم افزار ناکار میشه. اینجا دو تا دردسر بزرگ هست:

1-دانلود کردن اون حجم از اطلاعات واسه به روز کردن آنتی ویروس.

2-اینکه حتی اگه این کارو بکنی، فقط 20 روز می تونی ازش استفاده کنی.

اما این دفعه ی آخر یه کشف به درد بخور داشتم: سایت Symantec فایل های به روز رسانی رو گذاشته تا هر کی می خواد بره و دانلود کنه.

Symantec antivirus رو نصب کردم. نمی دونم چرا حتی به روز هم نمی شد! با ناامیدی رفتم توی سایت Symantec . هویجوری الکی داشتم توی سایت پرسه می زدم که دیدم فایل های به روز رسان رو رایگان گذاشتن روی سایت. خیلی خوشحال شدم. گرچه حجم فایل 55 مگ بود و پدرم در اومد تا دانلودش کردم، در عوض الآن یه فایل دارم که هر وقت اجراش کنم، آنتی ویروسم تا تاریخ دیروز، آپدیت می شه.

پس می تونی:

1- یه آنتی ویروس Norton یا Symantec antivirus پیدا کنی. زیاد مهم نیست full version باشه یا trial .

2- بری به ادرس زیر:

Symantec.com > Business > Security Response > Download Virus Definitions > Norton AntiVirus for Windows 2000/XP/Vista   

3- با توجه به ورژن آنتی ویروست، فایل به روز رسان مناسب رو انتخاب کنی. توی این کار اشتباه نکن. چون حجم فایل زیاده! ورژن آنتی ویروست رو می تونی با انتخاب گزینه ی about … توی قسمت help بفهمی.

4- فایل دانلود شده رو اجرا کنی.

5- کامپیوتر رو restart کنی و بعد شروع کنی به اسکن کامپیوتر.

اون فایل به روز رسان رو نگه دار. هر بار که آنتی ویروس Norton یا Symantec antivirus رو نصب کنی، با اجرای اون، آنتی ویروس تا تاریخی که اونو دانلود کردی به روز می شه.


مطمئنا واسه پیدا کردن ایراد کامپیوتر راههای بهتری هست. بعضی ها واقعا توی این کارا استادن. هدف من از نوشتن اینا فقط به اشتراک گذاشتن تجربه  خودمه. این تجربه هر چند ناقصه،‌ ولی ممکنه جایی مشکل کسی رو حل کنه.



اونی که داره این ساز رو می زنه، یه سیاهه!

 

در سال 1977 (1355 خورشیدی) رمانی توی آمریکا چاپ می شه به اسم "سقوط 79". اسم این رمان "سقوط 79" بود، چون داستانش با سقوط حکومت ایران در سال 79 به پایان می رسه! یعنی همون سال 57 خودمون!!!

توی این کتاب نه اثری از آخوندا هست، نه توده ای ها، و نه هیچ چیز دیگه. توش فقط حرف از یه چیزه: یه سیاه!

.

.

.

.

.

.

چند ماهه که اوضاع بدجوری خر تو خره (به معنی واقعی کلمه خر تو خره!). دعوی دموکراسی و انگ دیکتاتوری. یا بر عکس، دعوی اسلام و انگ مزدوریِ اجنبی.

من هم مثل خیلی ها به یکی از این چهار تا پدر سوخته رای دادم. به کروبی! ولی بعد از این شلوغ شدنها، دیدم جرات ندارم محکم بگم کی به نفع ملته. نکنه قضیه پیچیده تر از این حرفهاست؟...

[البته اینا فقط توهمات من بی سواده!]

بیا یه جور دیگه به قضیه نگاه کنیم و با این سوال شروع کنیم: آیا شاه رفت، چون خ*م-ی**نی داشت می اومد؟!

فکر نکنم!!!

شاه رفت، چون باید می رفت. چون اون یه نابغه ی نفتی بود و این داشت کار دست دنیا می داد...

نفت شده بود مثل خون توی رگهای دنیا. در این صورت، خاورمیانه قلب دنیا بود(هنوزم هست). این قلب افتاده بود دست شاه! نکته این بود که شاه یاد گرفته بود چطوری ریتم این قلب رو به نفع خودمون تنظیم کنه. اون به شکلی نسبتا پایدار قیمت ها رو برد بالا. و داشت دنیا رو به سمتی می برد که همه شیر فهم بشن : اگه کسی نفت می خواد، باید پولی رو بده که شاه می گه!

انقلاب شد و به طور کلی خورد توی سر نفت. اوپک افتاد دست عربهایی که تا دیروز از ترس شاه فقط نقش شلغم رو در تعیین سیاست های نفتی داشتن.

دنیا با نفت ارزون، جون گرفت. رگهاش پر از خونِ سیاهِ نفتی شد. با رفتن شاه، دنیا نفس کشید!...

»»»»»»»»»»»»

هنوزم نفت می گه چی بشه. نفت می شه 8 دلار، حرف از گفت و گوی تمدن ها و رفاقت و تنش زدایی می زنیم. می شه 140 دلار، اسرائیل رو از نقشه حذف می کنیم! می بینی؟ معمولا می شه چنین ارتباطی بین سیاست ها و قیمت نفت پیدا کرد. البته به فرمی بسیار پیچیده تر.به طور کلی، وقتی نفت ارزون تره، عاقل تریم!

اما اینجا یه تفاوت خیلی گنده هست که باید دید. یه زمونی ریتم این قلب دست شاه پدر سوخته ی ما بود! امروز دیگه نیست.

نوسان های قیمت نفت، مخصوصا واسه حکومتای بدبختی مثل حکومت ما، دردسر سازه. از سادگی و احمقی سوار این موجن و باهاش بالا و پایین می رن. نفت می ره بالا، تون صداشون بالا می ره. می آد پایین، یه جور دیگه.

ما به زور نفت 140 دلاری، ...ه های زیادی خوردیم! اصرار کردیم ور دل آمریکا یه غده ی سرطانی بسازیم(بگذریم که تونستیم یا نه)، دو تا جنگ 33 روزه و 22 روزه ی حسابی هم با اسرائیل داشتیم (بله! ما بودیم که اونجا جنگیدیم!). چشمامونو بستیم و دهنمونو چاک کردیم و واسه عالم و آدم شاخ و شونه کشیدیم. به شکلی احمقانه، هرچی صدا توی خودمون بود خفه کردیم و نفهمیدیم انرژی از بین نمی ره، تبدیل می شه.

اما نفت برگشت و پایین اومد. یه چیزای دیگه ای هم شد....

و حالا کم کم همه ی اون ...هایی که خورده بودیم، داره مثل تف سربالا بر می گرده توی صورتمون!

»»»»»»»»»»»»

وجود نفت، ضمانت وجود دیکتاتوریه. اینجا عده ای هستن که اون «تخت-گاز» رفتنا به دهنشون مزه کرده: «نفت که هست، پول می کنیم و قمه قداره می کشیم». اما ارتباطات و سواد آکادمیک می آد و دموکراسی می آره. این دو تا با هم تصادف می کنن. ما توی این تصادفیم!

مدت هاست که توی تصادفیم! از وقتی نفت بوده. تا وقتی هم که نفت هست، باز توی تصادفیم. حالا می بینی!

اگه نفت نبود، دلیلی نداشت واسه دموکراسی این همه بجنگیم. دموکراسی خودش می پرید توی بخلمون!

اون روز خواهد بود. حقیقت اینه که سیستم هم مریضه هم خوش خیال! این نفت تموم می شه روزی. و اگه تموم بشه، حکومت مجبور خواهد بود واسه ده شاهی مالیات، بوسیدن ...ن ملت رو یاد بگیره! و با کشورای دیگه حرف از رفاقت و تعامل بزنه. و دیگه واسه تبدیل یه راننده ی تانکِ گامبو و احمق (هوگو چاوز) به خوره ی جون آمریکایی ها، این همه تلاش و خرج نکنه.

بله! اونی که داره ساز می زنه و به سازش ملتی رو می رقصونه، یه سیاهه! نفته!




»»»»»»»»»»»»

ای کاش...

ای کاش مردم دنیا جمع می شدن، تمام نفت های دنیا رو قیر مذاب می کردن و بعد این قیرهای مذاب رو می ریختن توی حلق سیاستمدارها و سرمایه گذارهای نفتی! بعد که این روزنه های جنگ و ظلم و تبعیض رو قیراندود کردن، می نشستن دور هم و با هم می گفتن و می خندیدن و چایی می خوردن و از صلح و صفا و دوستی حرف می زدن.

 


 


 

 

این اولین بار نیست ک برات از نامه هام اینجا می ذارم و فکر نکنم آخرین بار هم باشه....

او م م م ...

چی بگم آخه؟! از وقتی رفتم سربازی لال شدم!خنده ...

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

استاد عزیز، آقای دکتر کرمی، سلام.

امیدوارم که حالتون خوب باشه. با توجه به مشغله هایی که دارین، بعید می دونم منو به سادگی به یاد بیارید. من، دامون ____، از شاگردای سالهای قبل شما در دانشگاه صنعتی شاهرود هستم.

تجربه و جسارت نوشتن چندین نامه ی غیر رسمی به شما در اون دوران، این جرات رو امروز به من داد تا برای نوشتن این نامه، بعد از مدت ها، دست به قلم بشم [چرکنویس رو دارم با مداد می نویسم!] الآن که دارم این نامه رو می نویسم، توی پادگان هستم! کمتر از 2 ماه تا تموم شدن سربازیم مونده.

درست پارسال همین زمونا بود که کتابی رو که از اینترنت پیدا کرده بودم، با هزار اشتیاق پرینت کردم تا بخونم. این کتاب کاربردهایی از ریاضی فازی رو در علوم اجتماعی توضیح می داد. برای ماه ها، تلاش واسه فهمیدن این کتاب، فعالیت من در زمان های آزادی بود که توی پادگان داشتم.

تا این که اواخر پاییز، وقتی سومین نامه ی 60 اقتصاددان منتقد دولت منتشر شد، این احساس به من دست داد که وقت شیرجه زدن توی این استخره!

نمی خوام سرتونو درد بیارم. اون روز سرد برای اولین بار خیال نوشتن یه مقاله ی تکنیکی بر اساس چیزایی که یاد گرفته بودم به نظرم شدنی اومد و امروز خوشحالم که تونستم این کارو انجام بدم. مقاله رو واسه کنفرانس سیستم های فازی و هوشمند (یزد- تیر ماه 88) فرستادم و قبول شد. منم رفتم و مثل شیر از حرفی که زده بودم دفاع کردم و برگشتم!

آقای دکتر، این اتفاق، با همه ی سادگی یی که ممکنه به نظر شما بیاد، یکی از بزرگ ترین اتفاقای زندگی من بود. وقتی از یزد برگشتم احساس کردم که تازه شدم! باورم شد که توی جنگ فرسایشی «من» و «سربازی»، پیروز من بودم. اکثر کارای مربوط به این مقاله، توی زمان های آزاد من توی پادگان انجام شد. علاوه بر این حالا دیگه انگیزه ی من واسه انجام کارای بهتر دهها برابر شده. باورم شده که می تونم!

اما اینا موضوع اصلی نامه ی من نیست. اگرچه موضوع مقاله ربط زیادی به رشته ی من نداره، معتقدم نتیجه ی امروز، حاصل مصاحبت های دیروز من با شماست. تردید ندارم که توی اون روزها اراده ی من واسه ربط دادن ریاضی یا کنترل با پدیده های اجتماعی یا اقتصادی یا سیاسی شکل گرفت.

من به روزهایی که با شما داشتم افتخار می کنم. فکر می کنم توی اون روزها بود که می شد به من گفت «دانشجو». «دانشجو» یعنی کسی که واسه یاد گرفتن بدوه دنبال استادش و سریش اون بشه! «دانشجو» یعنی کسی که غرورش رو بذاره کنار و اعتماد کنه و مریدی کنه. که هرچی بی سوادی من دارم و ماها داریم، از همین غرورمونه. من توی یه مقطع شانس مریدی شما رو داشتم و الآن فکر می کنم همون مقطع، بهترین و تاثیر گذارترین روزهای من توی دانشگاه بود.

متاسفانه ما دانشجوها اینا رو دیر می فهمیم (مثلا من توی پادگان فهمیدم! چشمک!). یادم می آد همون غروری که وجودش همه چی رو خراب می کنه باعث شد من از این که شما شماره تلفنتون رو به من ندادید شدیدا برنجم و در مقابل شما طغیان کنم. شاید تقصیر من هم نبود. دانشگاهها نگاهی بسیار ابتدایی، شرم آور و پلیسی به ارتباط های استاد و دانشجو دارن. من خسته شده بودم از فشار هنجاری یی که دون شان من بود. نمی تونستم (و هنوز هم نمی تونم) درک کنم که چرا نمی تونم با استادم راحت باشم. چرا نمی تونم باهاش شام بخورم!

دوستی دارم به اسم اکرم که گاهی وبلاگش رو می خونم. اون توی آمریکا داره واسه دکترا می خونه. با خوندن یادداشت های اون احساس می کنم حلقه ی مفقوده ی بین استاد و دانشجو در ایران، یکی از نقاط  قوت دانشگاههای آمریکاست.

به نظر من این بسیار مهمه. شما هیچ وقت چیزی از FCM به من نگفتین. شاید اصلا هم نمی دونین اون چیه. اما روح من برای کسب یه بینش کنترلی و پیگیری اون چه توی ذهنمه، با مصاحبت شما ساخته شد. فاصله هست بین تخیل یه دانشجو و پیاده سازی اون تخیلات و توهمات. استاد می تونه دیدی رو به دانشجو بده تا این توهمات رو به واقعیت تبدیل کنه. زمانی این اتفاق می افته که دانشجو و استاد اعتمادی متقابل رو تجربه کنن و دانشجو حتی روش فکر کردن رو از استادش یاد بگیره. فقط کافیه دانشجو بخواد.

استاد، من همون مزاحم چند سال قبل هستم! افتخار می کنم به خودم که اون روزها مشغله ی من نه معاشرت با یکی مثل خودم، که معاشرت با شما بوده. و افتخار می کنم که به من این فرصت رو دادید تا شما رو از نزدیک و خوب بشناسم و ازتون یاد بگیرم. تاثیر بگیرم. امروز من به خودم ثابت کردم که می تونم. خیلی مشتاقم که مشابه چنین کاری رو در موقعیت شاگردی شما هم تکرار کنم. از شما یاد بگیرم و توی مسیری حرکت کنم که شما نشون می دین. ببینید! شاید بتونم موفق بشم و شاید نتونم (و شما رو ناامید کنم). لیکن چیزی که برام مهمه، اشتیاق واسه کسب این تجربه است. من تردید ندارم که چه موفق بشم و چه نشم، شاگردی شما خودش عین پیروزیه. این پیروزی ممکنه خودش رو امروز نشون بده، یا ماهها و سال ها بعد....



 

Hayat!

Beni neden yoruyorsun?!

 

 

یازده ماه تا تموم شدن یه کابوس خاکی و سبز پر رنگ!!!

.

.

.

.

.

.

.

من دارم سوزن هایی رو می سازم! تا یک سال بعد باهاشون بادکنک بزرگی رو بترکونم!

 

 


 

من هر چیزی رو که بخوام، می تونم به دست بیارم!

چون فقط چیزایی رو می خوام که می تونم به دست بیارم!