نيمکت من
اگه کامپیوترت ویروسی شده...

 

تورو نمی دونم. اما من خودم هیچ تمایلی به این ندارم که وقتی کامپیوترم خراب شد، اونو بسپارم دست شرکتهای کامپیوتری. اونطور که من دیدم، اکثر اونا (نمی گم همه شون) بی سوادن و فقط چند تا کار روتین مثل عوض کردن Windows یا F.disk کردن رو بلدن. خیلی وقتا اونا حتی معنی پیغامهایی رو که کامپیوتر می ده نمی دونن و شانسی می رن جلو.

کارهاشون اکثرا روی آموخته هاشون از افراد دیگه است و خیلی وقتا خودشونم نمی دونن دارن چی کار می کنن. علاوه بر این که بعضی از اونا چندان بدشون هم نمی آد ناخنکی هم به اطلاعات شخصی افراد بزنن. گاهی این تمایل کثیف به حدی شدید می شه که اونا یه نرم افزار recovery روی کامپیوتر مشتری نصب می کنن تا فایل های delete شده رو هم بازیابی کنن!

راه حل این دسته ی بی سواد از به اصطلاح مهندسها واسه کامپیوترهای مشکل دار تقریبا مشخصه: Windows عوض می کنن! اگه درست شد که هیچ، درست نشد، F.disk ! براشون مهم نیست که ممکنه با این کار اطلاعات مهم و حتی حیاتی یی رو از بین ببرن. این دقیقا عین بلایی بود که سر یکی از دوستای من آوردن و به خاطر یه [احتمالا] ویروس ساده، کل hard disk رو format کردن. طی این تدبیر هوشمندانه(!)، پروژه ی کارشناسی دوستم کلا پرید! اونا هم در توجیه کارشون، یه کم واژه های تخصصی کامپیوتری بلغور کرده بودن و خلاصه این که نمی شد کاریش کرد! این پاسخ مشترک اکثر اوناست!

حقایق بالا واسه ما روشن می کنه که داشتن سطح متوسطی از توانایی برای رفع ایراد کامپیوترهامون، برای ما یه نیاز راهبردیه. چیزیه که باید اونو یاد بگیریم. ایراد اگه سخت افزاری باشه که دیگه دست ما نیست و قطعه یا قطعاتی باید عوض بشه. اما اگه نرم افزاری باشه، که اکثر ایرادهای کامپیوترهای ما توی این دسته اند، معمولا یا Windows قاطی کرده، یا پای یه ویروس یا مشابه اون در میونه.

من هم زیاد به کامپیوتر وارد نیستم. اما تا حالا که تونستم از پس ایرادهای کامپیوترم بر بیام. روش خودم رو برای حل مشکلاتم اینجا می ذارم. شاید روزی به درد تو هم بخوره:

اگه کامپیوتر من ایراد نرم افزاری پیدا کنه، اولین حدس من وجود ویروس یا مشابه اونه. خلاصه برنامه ای که نوشته شده واسه خرابکاری. باید ویروس پیدا بشه و از بین بره. اگه مطمئن شدم که کامپیوترم تمیزه، Windows عوض می کنم. تا حالا همه ی مشکلات من اینطوری حل شدن.

برای چک کردن کامپیوترم، باید از آنتی ویروسی استفاده کنم که به روز باشه. این "به روز بودن" خیلی خیلی مهمه. در ضمن بعضی آنتی ویروس ها بی خاصیت اند! مشکل چند روز پیش کامپیوتر من در حالی به وجود اومد که من Avast به روز شده روی کامپیوترم داشتم. منتها Avast با این که به روز بود، ویروس رو نشناخته بود.

شاید لازم باشه دو یا سه آنتی ویروس رو نصب و به روز کنیم و با اونها کامپیوتر رو بگردیم. همین Avast دفعه ی قبلی که کامپیوترم ویروسی شده بود، به دادم رسید. اما این بار دیدم که به درد نخورد.

انتخاب دیگه ی من Norton یا Symantec antivirus بوده. هیچ وقت کار به آنتی ویروس سوم نکشیده. هم Norton هم Symantec antivirus مال یه شرکت هستن و حتی فایل های update شون هم مشترکه. اما این دو تا یه ضعف بزرگ نسبت به Avast دارن: تو وقتی Avast رو به روز می کنی، فایل های به روز ساز توی فولدری به اسم setup توی پوشه ای که خود Avast نصب شده، ذخیره می شن. بنابراین تو می تونی این فولدر رو یه جا دیگه کپی کنی و برای خودت نگه داری. در این صورت با عوض کردن Windows یا uninstall کردن Avast لازم نیست همه ی اونا دوباره دانلود بشن. کافیه وقتی دفعه ی بعد Avast رو نصب کردی، فایل ها رو به جای سابقشون برگردونی.

اما Norton و Symantec antivirus اونجوری نیستن. اونا به روز می شن. اما چیزی باقی نمی ذارن تا تو بتونی اونو ذخیره کنی و بعدا استفاده کنی. اگه به هر دلیلی Norton رو uninstall کنی، دفعه ی بعد که اونو دوباره نصب کردی، باید از صفر آپدیت هاش رو دانلود کنی. معمولا چهل، پنجاه مگابایت!

علاوه بر این که اکثر نسخه های قفل شکسته ی Norton و Symantec antivirus توی بازار بیشتر از 20 روز کار نمی کنن. (همون مدت trial )

چاره چیه؟!

من یکی، دو بار مجبور شدم Norton رو نصب کنم، بعد ببرم یه کافی نتی، جایی و چهل، پنجاه مگابایت با کلی مصیبت دانلود کنم تا به روز بشه و باهاش کامپیوترم رو بگردم. گرچه ویروسها پیدا شدن، اما 20 روز بعد نرم افزار ناکار میشه. اینجا دو تا دردسر بزرگ هست:

1-دانلود کردن اون حجم از اطلاعات واسه به روز کردن آنتی ویروس.

2-اینکه حتی اگه این کارو بکنی، فقط 20 روز می تونی ازش استفاده کنی.

اما این دفعه ی آخر یه کشف به درد بخور داشتم: سایت Symantec فایل های به روز رسانی رو گذاشته تا هر کی می خواد بره و دانلود کنه.

Symantec antivirus رو نصب کردم. نمی دونم چرا حتی به روز هم نمی شد! با ناامیدی رفتم توی سایت Symantec . هویجوری الکی داشتم توی سایت پرسه می زدم که دیدم فایل های به روز رسان رو رایگان گذاشتن روی سایت. خیلی خوشحال شدم. گرچه حجم فایل 55 مگ بود و پدرم در اومد تا دانلودش کردم، در عوض الآن یه فایل دارم که هر وقت اجراش کنم، آنتی ویروسم تا تاریخ دیروز، آپدیت می شه.

پس می تونی:

1- یه آنتی ویروس Norton یا Symantec antivirus پیدا کنی. زیاد مهم نیست full version باشه یا trial .

2- بری به ادرس زیر:

Symantec.com > Business > Security Response > Download Virus Definitions > Norton AntiVirus for Windows 2000/XP/Vista   

3- با توجه به ورژن آنتی ویروست، فایل به روز رسان مناسب رو انتخاب کنی. توی این کار اشتباه نکن. چون حجم فایل زیاده! ورژن آنتی ویروست رو می تونی با انتخاب گزینه ی about … توی قسمت help بفهمی.

4- فایل دانلود شده رو اجرا کنی.

5- کامپیوتر رو restart کنی و بعد شروع کنی به اسکن کامپیوتر.

اون فایل به روز رسان رو نگه دار. هر بار که آنتی ویروس Norton یا Symantec antivirus رو نصب کنی، با اجرای اون، آنتی ویروس تا تاریخی که اونو دانلود کردی به روز می شه.


مطمئنا واسه پیدا کردن ایراد کامپیوتر راههای بهتری هست. بعضی ها واقعا توی این کارا استادن. هدف من از نوشتن اینا فقط به اشتراک گذاشتن تجربه  خودمه. این تجربه هر چند ناقصه،‌ ولی ممکنه جایی مشکل کسی رو حل کنه.



اونی که داره این ساز رو می زنه، یه سیاهه!

 

در سال 1977 (1355 خورشیدی) رمانی توی آمریکا چاپ می شه به اسم "سقوط 79". اسم این رمان "سقوط 79" بود، چون داستانش با سقوط حکومت ایران در سال 79 به پایان می رسه! یعنی همون سال 57 خودمون!!!

توی این کتاب نه اثری از آخوندا هست، نه توده ای ها، و نه هیچ چیز دیگه. توش فقط حرف از یه چیزه: یه سیاه!

.

.

.

.

.

.

چند ماهه که اوضاع بدجوری خر تو خره (به معنی واقعی کلمه خر تو خره!). دعوی دموکراسی و انگ دیکتاتوری. یا بر عکس، دعوی اسلام و انگ مزدوریِ اجنبی.

من هم مثل خیلی ها به یکی از این چهار تا پدر سوخته رای دادم. به کروبی! ولی بعد از این شلوغ شدنها، دیدم جرات ندارم محکم بگم کی به نفع ملته. نکنه قضیه پیچیده تر از این حرفهاست؟...

[البته اینا فقط توهمات من بی سواده!]

بیا یه جور دیگه به قضیه نگاه کنیم و با این سوال شروع کنیم: آیا شاه رفت، چون خ*م-ی**نی داشت می اومد؟!

فکر نکنم!!!

شاه رفت، چون باید می رفت. چون اون یه نابغه ی نفتی بود و این داشت کار دست دنیا می داد...

نفت شده بود مثل خون توی رگهای دنیا. در این صورت، خاورمیانه قلب دنیا بود(هنوزم هست). این قلب افتاده بود دست شاه! نکته این بود که شاه یاد گرفته بود چطوری ریتم این قلب رو به نفع خودمون تنظیم کنه. اون به شکلی نسبتا پایدار قیمت ها رو برد بالا. و داشت دنیا رو به سمتی می برد که همه شیر فهم بشن : اگه کسی نفت می خواد، باید پولی رو بده که شاه می گه!

انقلاب شد و به طور کلی خورد توی سر نفت. اوپک افتاد دست عربهایی که تا دیروز از ترس شاه فقط نقش شلغم رو در تعیین سیاست های نفتی داشتن.

دنیا با نفت ارزون، جون گرفت. رگهاش پر از خونِ سیاهِ نفتی شد. با رفتن شاه، دنیا نفس کشید!...

»»»»»»»»»»»»

هنوزم نفت می گه چی بشه. نفت می شه 8 دلار، حرف از گفت و گوی تمدن ها و رفاقت و تنش زدایی می زنیم. می شه 140 دلار، اسرائیل رو از نقشه حذف می کنیم! می بینی؟ معمولا می شه چنین ارتباطی بین سیاست ها و قیمت نفت پیدا کرد. البته به فرمی بسیار پیچیده تر.به طور کلی، وقتی نفت ارزون تره، عاقل تریم!

اما اینجا یه تفاوت خیلی گنده هست که باید دید. یه زمونی ریتم این قلب دست شاه پدر سوخته ی ما بود! امروز دیگه نیست.

نوسان های قیمت نفت، مخصوصا واسه حکومتای بدبختی مثل حکومت ما، دردسر سازه. از سادگی و احمقی سوار این موجن و باهاش بالا و پایین می رن. نفت می ره بالا، تون صداشون بالا می ره. می آد پایین، یه جور دیگه.

ما به زور نفت 140 دلاری، ...ه های زیادی خوردیم! اصرار کردیم ور دل آمریکا یه غده ی سرطانی بسازیم(بگذریم که تونستیم یا نه)، دو تا جنگ 33 روزه و 22 روزه ی حسابی هم با اسرائیل داشتیم (بله! ما بودیم که اونجا جنگیدیم!). چشمامونو بستیم و دهنمونو چاک کردیم و واسه عالم و آدم شاخ و شونه کشیدیم. به شکلی احمقانه، هرچی صدا توی خودمون بود خفه کردیم و نفهمیدیم انرژی از بین نمی ره، تبدیل می شه.

اما نفت برگشت و پایین اومد. یه چیزای دیگه ای هم شد....

و حالا کم کم همه ی اون ...هایی که خورده بودیم، داره مثل تف سربالا بر می گرده توی صورتمون!

»»»»»»»»»»»»

وجود نفت، ضمانت وجود دیکتاتوریه. اینجا عده ای هستن که اون «تخت-گاز» رفتنا به دهنشون مزه کرده: «نفت که هست، پول می کنیم و قمه قداره می کشیم». اما ارتباطات و سواد آکادمیک می آد و دموکراسی می آره. این دو تا با هم تصادف می کنن. ما توی این تصادفیم!

مدت هاست که توی تصادفیم! از وقتی نفت بوده. تا وقتی هم که نفت هست، باز توی تصادفیم. حالا می بینی!

اگه نفت نبود، دلیلی نداشت واسه دموکراسی این همه بجنگیم. دموکراسی خودش می پرید توی بخلمون!

اون روز خواهد بود. حقیقت اینه که سیستم هم مریضه هم خوش خیال! این نفت تموم می شه روزی. و اگه تموم بشه، حکومت مجبور خواهد بود واسه ده شاهی مالیات، بوسیدن ...ن ملت رو یاد بگیره! و با کشورای دیگه حرف از رفاقت و تعامل بزنه. و دیگه واسه تبدیل یه راننده ی تانکِ گامبو و احمق (هوگو چاوز) به خوره ی جون آمریکایی ها، این همه تلاش و خرج نکنه.

بله! اونی که داره ساز می زنه و به سازش ملتی رو می رقصونه، یه سیاهه! نفته!




»»»»»»»»»»»»

ای کاش...

ای کاش مردم دنیا جمع می شدن، تمام نفت های دنیا رو قیر مذاب می کردن و بعد این قیرهای مذاب رو می ریختن توی حلق سیاستمدارها و سرمایه گذارهای نفتی! بعد که این روزنه های جنگ و ظلم و تبعیض رو قیراندود کردن، می نشستن دور هم و با هم می گفتن و می خندیدن و چایی می خوردن و از صلح و صفا و دوستی حرف می زدن.

 


 


 

 

این اولین بار نیست ک برات از نامه هام اینجا می ذارم و فکر نکنم آخرین بار هم باشه....

او م م م ...

چی بگم آخه؟! از وقتی رفتم سربازی لال شدم!خنده ...

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

استاد عزیز، آقای دکتر کرمی، سلام.

امیدوارم که حالتون خوب باشه. با توجه به مشغله هایی که دارین، بعید می دونم منو به سادگی به یاد بیارید. من، دامون ____، از شاگردای سالهای قبل شما در دانشگاه صنعتی شاهرود هستم.

تجربه و جسارت نوشتن چندین نامه ی غیر رسمی به شما در اون دوران، این جرات رو امروز به من داد تا برای نوشتن این نامه، بعد از مدت ها، دست به قلم بشم [چرکنویس رو دارم با مداد می نویسم!] الآن که دارم این نامه رو می نویسم، توی پادگان هستم! کمتر از 2 ماه تا تموم شدن سربازیم مونده.

درست پارسال همین زمونا بود که کتابی رو که از اینترنت پیدا کرده بودم، با هزار اشتیاق پرینت کردم تا بخونم. این کتاب کاربردهایی از ریاضی فازی رو در علوم اجتماعی توضیح می داد. برای ماه ها، تلاش واسه فهمیدن این کتاب، فعالیت من در زمان های آزادی بود که توی پادگان داشتم.

تا این که اواخر پاییز، وقتی سومین نامه ی 60 اقتصاددان منتقد دولت منتشر شد، این احساس به من دست داد که وقت شیرجه زدن توی این استخره!

نمی خوام سرتونو درد بیارم. اون روز سرد برای اولین بار خیال نوشتن یه مقاله ی تکنیکی بر اساس چیزایی که یاد گرفته بودم به نظرم شدنی اومد و امروز خوشحالم که تونستم این کارو انجام بدم. مقاله رو واسه کنفرانس سیستم های فازی و هوشمند (یزد- تیر ماه 88) فرستادم و قبول شد. منم رفتم و مثل شیر از حرفی که زده بودم دفاع کردم و برگشتم!

آقای دکتر، این اتفاق، با همه ی سادگی یی که ممکنه به نظر شما بیاد، یکی از بزرگ ترین اتفاقای زندگی من بود. وقتی از یزد برگشتم احساس کردم که تازه شدم! باورم شد که توی جنگ فرسایشی «من» و «سربازی»، پیروز من بودم. اکثر کارای مربوط به این مقاله، توی زمان های آزاد من توی پادگان انجام شد. علاوه بر این حالا دیگه انگیزه ی من واسه انجام کارای بهتر دهها برابر شده. باورم شده که می تونم!

اما اینا موضوع اصلی نامه ی من نیست. اگرچه موضوع مقاله ربط زیادی به رشته ی من نداره، معتقدم نتیجه ی امروز، حاصل مصاحبت های دیروز من با شماست. تردید ندارم که توی اون روزها اراده ی من واسه ربط دادن ریاضی یا کنترل با پدیده های اجتماعی یا اقتصادی یا سیاسی شکل گرفت.

من به روزهایی که با شما داشتم افتخار می کنم. فکر می کنم توی اون روزها بود که می شد به من گفت «دانشجو». «دانشجو» یعنی کسی که واسه یاد گرفتن بدوه دنبال استادش و سریش اون بشه! «دانشجو» یعنی کسی که غرورش رو بذاره کنار و اعتماد کنه و مریدی کنه. که هرچی بی سوادی من دارم و ماها داریم، از همین غرورمونه. من توی یه مقطع شانس مریدی شما رو داشتم و الآن فکر می کنم همون مقطع، بهترین و تاثیر گذارترین روزهای من توی دانشگاه بود.

متاسفانه ما دانشجوها اینا رو دیر می فهمیم (مثلا من توی پادگان فهمیدم! چشمک!). یادم می آد همون غروری که وجودش همه چی رو خراب می کنه باعث شد من از این که شما شماره تلفنتون رو به من ندادید شدیدا برنجم و در مقابل شما طغیان کنم. شاید تقصیر من هم نبود. دانشگاهها نگاهی بسیار ابتدایی، شرم آور و پلیسی به ارتباط های استاد و دانشجو دارن. من خسته شده بودم از فشار هنجاری یی که دون شان من بود. نمی تونستم (و هنوز هم نمی تونم) درک کنم که چرا نمی تونم با استادم راحت باشم. چرا نمی تونم باهاش شام بخورم!

دوستی دارم به اسم اکرم که گاهی وبلاگش رو می خونم. اون توی آمریکا داره واسه دکترا می خونه. با خوندن یادداشت های اون احساس می کنم حلقه ی مفقوده ی بین استاد و دانشجو در ایران، یکی از نقاط  قوت دانشگاههای آمریکاست.

به نظر من این بسیار مهمه. شما هیچ وقت چیزی از FCM به من نگفتین. شاید اصلا هم نمی دونین اون چیه. اما روح من برای کسب یه بینش کنترلی و پیگیری اون چه توی ذهنمه، با مصاحبت شما ساخته شد. فاصله هست بین تخیل یه دانشجو و پیاده سازی اون تخیلات و توهمات. استاد می تونه دیدی رو به دانشجو بده تا این توهمات رو به واقعیت تبدیل کنه. زمانی این اتفاق می افته که دانشجو و استاد اعتمادی متقابل رو تجربه کنن و دانشجو حتی روش فکر کردن رو از استادش یاد بگیره. فقط کافیه دانشجو بخواد.

استاد، من همون مزاحم چند سال قبل هستم! افتخار می کنم به خودم که اون روزها مشغله ی من نه معاشرت با یکی مثل خودم، که معاشرت با شما بوده. و افتخار می کنم که به من این فرصت رو دادید تا شما رو از نزدیک و خوب بشناسم و ازتون یاد بگیرم. تاثیر بگیرم. امروز من به خودم ثابت کردم که می تونم. خیلی مشتاقم که مشابه چنین کاری رو در موقعیت شاگردی شما هم تکرار کنم. از شما یاد بگیرم و توی مسیری حرکت کنم که شما نشون می دین. ببینید! شاید بتونم موفق بشم و شاید نتونم (و شما رو ناامید کنم). لیکن چیزی که برام مهمه، اشتیاق واسه کسب این تجربه است. من تردید ندارم که چه موفق بشم و چه نشم، شاگردی شما خودش عین پیروزیه. این پیروزی ممکنه خودش رو امروز نشون بده، یا ماهها و سال ها بعد....



 

Hayat!

Beni neden yoruyorsun?!

 

 

یازده ماه تا تموم شدن یه کابوس خاکی و سبز پر رنگ!!!

.

.

.

.

.

.

.

من دارم سوزن هایی رو می سازم! تا یک سال بعد باهاشون بادکنک بزرگی رو بترکونم!

 

 


 

من هر چیزی رو که بخوام، می تونم به دست بیارم!

چون فقط چیزایی رو می خوام که می تونم به دست بیارم!

 

 


 

با فریب بزرگی مواجهیم به اسم «مشکلات زندگی». چیزی که درسته هست، ولی اثرش رو روی وجوهی از شخصیت ما می ذاره که نباید حق ورود به اون جاها رو داشته باشه.

همه ی ما مشکلاتی داریم و آرزوهایی. مشکلات نمی ذارن به آرزوهامون برسیم. روزمرگی، زندگی شهری، قیافه های تکراری، کار و کلاس روتین، طلفیزیون ملی (به عنوان یه ابزار هرومضاده!)، سربازی(!)، … مدام توی گوش ما مشکلاتمون رو تکرار می کنن. خصوصا توی ایرانمون. هر جا می ریم مشکله. دود، ترافیک، آدمای معتاد، چهره های خسته و رنجور، گرونی، …

 

»»»»»»»»»»»

 

اینا همه اش هست. اما فریبه! اتفاق بد زمانی می افته که شخصیت ما خسته می شه و تصمیم می گیره در مقابل نفوذ این جریان، در مقابل این فریب، مقاومت نکنه. روزی که قبول کنیم ما هم یکی از همین آدمای خسته و رنجور هستیم! روزی که فریب بخوریم.

باید مواظب این فریب و این صحنه هایی که هر روز واسه مون به نمایش در می آن باشیم. هدف همه ی اونا، گرفتن حس جاه طلبی و روحیه ی مبارزه گر ماست.

 

»»»»»»»»»»» 

 

اگه مشکل نبود، احتمالا آرزویی هم نبود. پس وجود آرزوهامون رو مدیون وجود همین مشکلاتیم. حالا دو تا حالت هست:

1)     آرزوهامونو تسلیم مشکلات کنیم و یکی بشیم مثل همه ی آدمای خسته و رنجور توی خیابونا. توی این حالت، آرزوهامون به مرور از ذهنمون پاک می شن.

2)     مشکلاتمون رو در راه آرزوهامون قربانی کنیم!

 

 

»»»»»»»»»»»

 

وضعیت وحشتناکی داریم! ولی توانایی ذهن لعنتی ما وحشتناک تره! به شرطی که یه سلاح راهبردی به اسم «حس مبارزه طلبی» در اختیارش باشه.

پس بیا دودستی به این حس بچسبیم و این یه دونه رو حفظ کنیم. واسه اش بجنگیم. که اگه اینو داشته باشیم و روش کار کنیم، بالاخره یه روز نوبت ما می شه تا با مشکلاتمون همون کاری رو بکنیم که آمریکا با هیروشیما کرد!

 


یه یادداشت خیلی خیلی خصوصی!

می خوام یه راز رو در مورد خودم بهت بگم.سبز

 

من هر وقت که چند تا دختر به قول معروف «باربی» توی یه فیلم یا کلیپ می بینم، واقعا غصه می خورم! جدی می گم ها! می دونی چرا؟! به یه دلیل ساده: اونا اصلا شکم ندارن!!!ناراحت

از خودم بدم می آد! شاید شرایط بدنی من به ظاهر خوب باشه. ولی حقیقت اینه که اگه نتونم بگم شکم دارم، نمی تونم هم بگم شکم ندارم! و این اون چیزی نیست که منو راضی کنه.

من واقعا به این فکر می کنم که این دخترا آخه چی کار می کنن؟! آیا این فقط کار ورزشه؟! چقد ورزش توی روز لازمه تا هیچی نذاره اونجا بمونه؟!یول

چیزی که بیشتر منو می سوزونه اینه که تازه اونا دخترن و من پسر! معتقدم به خاطر این ضعف نسبیم نسبت به اونا، باید خجالت کشید! من حداقل به خاطر پسر بودنم آزادی ها و امکان بهتری واسه کنترل شرایط جسمی خودم دارم.قهر

می دونم خیلی خیلی احمقانه است. اما واسه من یه چیز روشنه:

 

شکم رو تحمل نخواهم کرد!

 

و توی این حرفم درست به همون اندازه قاطعم که توی مهم ترین مسائل زندگیم!هیپنوتیزم

 

 

 

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

حاشیه: یک سال و نیم پیش، وزن من ۵۷.۹ کیلوگرم بود که با توجه به سن و قد و جنس من، فقط ۱۰۰ گرم با وزن ایده آل برای من فاصله داشت!!! اون زمون دستگاه با ارزشی به اسم Body composition analizer چنین نتایجی رو به من داد. توی انبوه اطلاعات خروجی از این دستگاه اومده بود که با این که وزن من با ایده آلم همه اش صد گرم فاصله داره، با این حال 2.5 کیلو چربی اضافه و 2.4 کیلو عضله کم داشتم. اینو اصلا نمی شد در ظاهر تشخیص داد. اما حقیقت داشت. و اومده بود که با این که 37.5 درصد از بدنم از آب تشکیل شده، هنوز آب بدنم کمه. به جز اینا همه چی در محدوده ی نرمال بود. اینا رو بهت گفتم تا بگم این نگرانی ها رو فردی با چنین مشخصاتی داره. ممکنه این نگرانی درست باشه یا نه. اما اینو می شه گفت که در چنین شرایطی، تو هم نمی تونی اعتماد به نفس زیادی در مورد شرایط فیزیکیت داشته باشی. مگر اینکه یکی از همون باربی ها باشی!!! 

 

 


 

کلی چرکنویس  توی وسایل من می تونی پیدا کنی. دلیلش هم اینه که هرچی به ذهنم بیاد، اگه بتونم می نویسم. چند تا از این چرکنویسها توی وسایلم بود که به نظر می رسید نصفه و نیمه رها شدن. دو تاشون را می ذارم روی نیمکتم....

 

»»»»»»»»»»»»»

 

فازی داره توی تمام زندگی من رخنه می کنه و کم کم دارم احساس می کنم که هر جایی می شه نشانه های بزرگی رو دید که به آدم می گن: «منطق حاکم بر زندگی، نه منطق دو ارزشی (صفر یا یک)، که منطق فازیه»!

همیشه جنگ بوده بین «تعهد» و «تنوع». مردم و فرهنگ جاری بین اون ها، در طول تاریخ، همیشه این دو تا رو رو به روی هم قرار دادن. به خاطرش کسانی رو که دوست داشتن ترک کردن، خیانت کردن، آدم کشتن، روی صورت ها اسید پاشیدن، خیلی چیزا و فتنه های دیگه که خاستگاه همه شون، سیاه یا سفید دیدن حقیقته. یا متعهدی، یا تنوع طلب!

همه می گن این دو تا نمی تونن با هم باشن. این اساس قضاوتهاشون می شه. کسی که می خواد متعهد باشه، نباید تنوع طلب باشه و کسی که تنوع طلبه، نمی تونه متعهد باشه.

اما این جور فکر کردن یه جورایی مثل همون منطق صفر و یکه. آدمایی رو می سازه که واسه متعهد بودن، خیلی از احساسات خوب خودشون رو نسبت به دیگران سرکوب می کنن. و آدمایی که با تنوع طلبی شون، همه ی تعهدات انسانی رو زیر پا می ذارن.

من ابدا فکر نمی کنم که آدم باید بین این دو، یکی رو انتخاب کنه!

و خوشحالم که حتی قبل از این که با فازی آشنا بشم، خودمو ملزم به مواجهه با چنین انتخابی ندیدم. .... [نیمه کاره موند]

 

 

»»»»»»»»»»»»»

 

اوایل بهار، یه بار توجهم به درختی که جلوی پنجره ی اتاقم بود، جلب شد. خیلی خوشگل شده بود! نشستم به تماشای اون و خیال کردم اگه می خواست باهام حرف بزنه، چی می گفت ....

« من درخت پشت پنجره ی اتاقتم. همیشه همین جا هستم. همیشه! هیچ وقت ازت چیزی نخواستم. اما توی بهار برات شکوفه می آرم. سر شاخه هام جوونه می زنه و سبز می شه. سبزی که توی تمام زندگیت به زیبایی اون ندیدی. توی تابستون میوه می دم. توی پاییز برگامو هزار و یک رنگ می کنم. می دونی واسه چی؟! فقط واسه این که منو ببینی! که نمی بینی!

من درخت پشت پنجره ی اتاقتم! واسه دیده شدن چی کار می شد کرد که نکردم؟! حتی توی زمستون و توی اون سرما، من باز پشت پنجره ی اتاقتم. تا تو منو ببینی. فقط همین! درسته که توی زمستون چیزی ندارم برات. اما وای می ایستم همون جا. شب و روز! همیشه! تا تو منو ببینی!

می تونستم طوری خلق بشم که مثل موش برم توی سوراخم و منو با همه ی این زیبایی هام حتی اگه بخوای هم نبینی!

قبل از این که ساکت بشم، ازت می خوام به این سوال ساده ی من، یه جواب صادقانه بدی:

چیِ من از دختر همسایه کمتره که تو اونو می بینی و منو نه؟! آیا شهامتشو داری که بگی زیبایی من از اون کمتره؟!

می دونم وقتی این سوالو ازت می پرسم، هیچ جوابی نداری! فقط شرمنده ی منی! فقط بدون که تو، تنها دلیل بودن من پشت پنجره ی این اتاقی. همیشه! شب و روز! توی سرما و گرما.

اصلا آفریده شدم واسه تو!

تو منو نمی بینی، چون احمقی!»

 

 

 


 

"دور از دسترس باش تا جذاب تر باشی".

من همیشه مخالف این بودم!!! نمی گم این غلطه. اما همیشه فکر می کنم اگه هم همچین چیزی هست، از ضعف ماهاست. یعنی مثلا این واسه من خیلی بده اگه یه نفر با چنین سیاستی بتونه برای من جذاب تر بشه. این نشان از ضعف شخصیتی من خواهد بود. چون ارزش یه نفر باید به شخصیت اون باشه و نه میزان در دسترس بودنش.

ولی ما آدما این جوری ایم!!! طلا گرونه و هندونه ارزون! نه این که این منصفانه نیست. می خوام بگم هندونه هم واسه خودش، جای خودش، طلاست!

"دوست داشتنی بودن" یه بحثه و "قیمتی بودن" یا مثلا "کمیاب بودن" یه بحث دیگه. و اصولا نباید ارتباطی بین اینها وجود داشته باشه. این خصوصا در مورد آدما خیلی مهمه.

»»»»»»»»»»»»

 خدایا!

خدایا!

ای خدا!!!

چقد من هندونه دوست دارم!!! ( و هلو رو! مخصوصا وقتی که خودم از درخت بچینمش و پرزهاش رو روی شلوارم پاک کنم و اونو بو بکشم!..... شلوارت اگه جین باشه بهتره!!!) واقعا نمیدونم چه عطری قشنگ تر از عطر یه قاچ هندونه ی تازه است! یا عطر هلویی که یه گاز بهش زدی! (چون اگه بهش یه گاز بزنی، بوش قشنگ تر معلوم می شه!).

تقصیر هندونه است!!! تقصیر اونه که فرت و فرت از زمین خدا در میاد و پشت وانت ها و گاری های بازارها رو پر می کنه از وجود نازنینش!

اگه آدمیزاد مجبور بود واسه پیدا کردن یه رگه ی کوچولو ی هندونه، کلی دینامیت توی کوهها بذاره و معدن حفاری کنه و تازه بعدش هم پیداش بکنه یا نکنه، اون موقع عطر همین هندونه وسیله ی پز دادن پولدارترین آدمای دنیا توی رسمی ترین مجالس بود!

"اوه! طرف عطر هندونه زده!!!"

 

این عکس هم نامرد عجب واویلاست! از corbis پیداش کردم. از اون هندونه های دیوانه کننده است ها! ای بمیرم برات! رنگو برم!

»»»»»»»»

١) بعضیا هندونه نیستن. اما هندونه این! یه دوست هندونه ای هم من دارم اینجا. اون امسال با اقتدار پوزه ی کثیف کنکور رو به خاک مالید و از یه رشته ی خوب، توی یه دانشگاه خوب، قبول شد. خیلی خوشحالم برات و بهت تبریک می گم جودی هندونه ای! به همه ی اونایی که پوزه ی کثیف کنکور رو به خاک مالیدن، اعم از هندونه ای و غیر هندونه ای تبریک می گم و از اونایی که ناجوانمردانه قبول نشدن می خوام که محکم باشن و شمشیرشون رو زمین نذارن!

٢) فقط خدا می دونه با چه مصیبتی این نیمکت رو به روز می کنم!!

 

 


 

چیز واسه نوشتن، یا بهتر بگم گفتن به تو، زیاد داشتم ولی شرایط اصلا جوری نیست که بتونم چیزی بیارم اینجا. دستم از اینترنت تقریبا کوتاهه و احتمالا این شرایط تا یک ماه ادامه خواهد داشت. این یعنی تا یه ماه از شرم راحتی! کافی نت هم که می دونی! آدم مجبور نباشه بهتره نره! (نیاد!!!)

خدمت هم داره می گذره. زیاد اذیتم نمی کنه. به طور نسبی خدمت راحتی رو دارم می گذرونم.

دلم واسه استفاده ی راحت ازاینترنت تنگ شده. واسه دوستای اینترنتیم.

اما به جز این اوضاع خوبه و حتما بعدا در این مورد با هم بیشتر حرف می زنیم.

فهلا!!!چشمک